مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

426

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

فروآويخته . من دانستم آن مرد ، دربان شهر است و شهر ، چهارده دروازه دارد . آنگاه به آن مرد نزديك رفته ، سلام دادم . سلام بر من رد نكرد . دوباره و سه‌باره او را سلام داد . جواب رد نكرد . دست بر دوش او نهاده ، گفتم : اى شخص ، چرا رد سلام نكردى ؟ مگر بخواب اندرى و يا اينكه نامسلمانى ؟ مرا جواب نگفته ، هيچ نجنبيد . من نيك بر وى بنگريستم . ديدم كه سنگ است . با خود گفتم : اين كاريست عجيب كه اين سنگ به صورت آدميان مصور است و جز سخن ناگفتن ، فرقى با آدمى ندارد . پس از آن او را گذاشته ، به شهر داخل شدم . شخصى را ديدم كه در ميان راه ايستاده . به او نزديك رفته ، درو تأمل كرده ، ديدم كه سنگست . پس از آن در كوچه‌ها ميرفتم و هرچه به صورت انسان مييافتم ، به او نزديك رفته ، مىديدم كه سنگ است . تا اينكه بعجوزى رسيدم كه جامه‌ها ببقچه فروبسته ، از بهر شستن مهيا كرده كه خود ، سنگ و جامه‌ها سنگ بودند . پس از آن ببازار رفته ، بقالى را ديدم كه ميزان برنهاده و بضاعتها فروچيده . ولى همه سنگ بودند . آنگاه ساير بازاريان را ديدم كه بعضى بدكان نشسته و بعضى ايستاده بودند و مردان و زنان و كودكان را ديدم كه همگى سنگ بودند . پس از آن ببازار بازرگانان رفته ، ايشان را ديدم كه نشسته و متاعهاى گوناگون فروچيده‌اند . همهء بازرگانان ، سنگ بودند و متاعهاى ايشان بتار عنكبوت همىمانست . هرمتاعى را كه دست مينهادم ، هباء منثور ميشد . و صندوقها در آنجا ديدم . يكى را بگشودم . درو بدره‌هاى زر يافتم . چون بدره بگرفتم ، زرها در دست من بگداخت . من از آن زرهاى گداخته چندانكه مىتوانستم ، برداشتم . و با خود ميگفتم : اگر برادران من نيز آمده بودند ، از اين زرها برميداشتند و از اين ذخيره‌ها مياندوختند . پس از آن بدكهء ديگر رفته و در آنجا زر و سيم بيشتر از آن‌كه ديده بودم ، ديدم . ولى طاقت برداشتن نداشتم . آنگاه ببازار ديگر رفتم و از آنجا ببازار ديگر شدم و همواره بمردمان مختلفة الاشكال تفرج ميكردم كه همگى سنگ بودند و سگان و گربگان نيز سنگ بودند . پس از آن ببازار زرگران شدم . مردمان را ديدم كه در دكه‌ها نشسته ،